Pi. در دنیای ناامنی که میخوام من "ادم خوبه باشم" تا بهم حمله ی مستقیم و غیرمستقیم نشه. نمیگم لجباز است. اگر بگویم بی اعتماد میشود و به سیاه تبدیل میشوم. نمیخواهم "ادم بده" بشوم اخر کاری. اگر بگم لجبازه، کمکی بهش میشه؟گفتم تظاهر کاراش میتونه لجبازانه بنظر برسه. واقعا همم همینطوره. ایا خودم رو گول میزنم؟ایجاد فضای امن برای او در درمان بنظرم برایند جلسات بود. ولی تمام شد. من ادم امن ماندم برایش؟ هنوز شک دارد که میخوام خوب باشم و بهم حمله نشود و برای همین "واقعیت سیاه او" را پنهان میکنم. اصرار میکند جزء تاریک وجودش را بی زینت و تزیین بگویم، میخواهد ثابت کند که من هم با سایر ادم های ریاکار فرقی ندارم. که او را دوست ندارم و مجبوری یا بخاطر پول میشنوم اش. میخواهد طرحواره بی اعتمادی خود را تغذیه کند. و من زیربار نمیروم. ایا واقعا دوستش دارم؟ قسمتی از من او را دوست دارد و قسمتی از من از او واهمه دارد. قسمتی از او دوست داشتنی و قسمتی از او ترسناک است. با بروز شوخ طبعی و داستانهای بامزه و جزء بازیگوش وجودش برایم دوست داشتنی میشود. و با بروز کنترل و اصرار و بی اعتمادی و خشم برایم ترسناک میشود. و اینها را در یک قالب میشود ریخت؟ یک قسمت اسیب پدیر من با قسمت اسیب پذیر او همدردی میکند، طوری که او دوست دارد "خوب و بااخلاق" دیده شود، من هم دوست دارم. و از اینکه این قسمت میتواند نقطه ی کورمان باشد بیزاریم. نقطه ی کوری که واقعیت های تلخ را پنهان میکند. ایا اگر من بپذیرم که او لجباز است، او را تکان میدهم؟ یا او را ناامن میکنم؟ دوست ندارم اسیب ببیند. دوست ندارم اذیت شود. ولی دوست دارم تغییراتی بکند که روابط بین فردی اش بهتر شود. ایا با پذیرش لجبازی روابط فردی بهتر میشود؟ ولی از انور با شعله وری ح
برچسب:
نویسنده: بنیامین حسینی
تاريخ: يکشنبه
2 ارديبهشت
1403 ساعت: 14:39